درس ۱۶ · آدم‌آهنی و شاپرک

ویتا توژتلیسکای · مترجم: ناهید آزادش
صفحه ۱۴۲–۱۴۳ · شروع داستان

آدم‌آهنی و شاپرک

صورت رسمی کتاب:

فیلترشکن خود را خاموش کنید. بسته به سرعت اینترنت شما فایل صوتی دیر یا زود پخش می‌شود.

اگرچه آدم‌آهنی قصّه‌ها در گوشه‌ای از سالن نمایشگاه ایستاده بود، ولی همیشه جمعیّت زیادی دورش جمع می‌شدند و تماشایش می‌کردند. آدم‌آهنی یکی از بهترین و جذّاب‌ترین وسایل بود.

بچّه‌ها و بزرگ‌ترها چندین مرتبه به طرفش می‌آمدند و حرکات جالب بازوان آهنینش، سر جعبه‌مانندش و تنها چشم نارنجی‌رنگش را به دقّت و با تعجّب نگاه می‌کردند. آدم‌آهنی سر و بازوانش را تکان می‌داد. همچنین می‌توانست به سؤالاتی که از او می‌شد جواب بدهد؛ البته نه به هر سؤالی، بلکه فقط سؤالاتی که از قبل روی دیوار کنارش نوشته شده بود.
۱. اسم شما چیست؟ → اسم من … تروم … است.
۲. بیشتر از همه چه چیزی را دوست داری؟ → از همه بیشتر … روغن را … دوست دارم … و از بستنی با مربای زردآلو … بدم می‌آید.
۳. شما برای انجام دادن چه کاری درست شده‌اید؟ → من … باید … هر کاری را … که برایش … طراحی و برنامه‌ریزی … شده‌ام … انجام دهم.
۴. برای ما بازدیدکنندگان چه آرزویی دارید؟ → برای شما … آرزوی سلامتی و شادی … دارم.
صفحه ۱۴۴–۱۴۶ · دوستی با شاپرک

ورود شاپرک · بال‌بال

یکی از شب‌ها شاپرکی از پنجره به داخل نمایشگاه آمد. نور نارنجی‌رنگ چشم تروم توجّه او را جلب کرد. شاپرک بالش را بر چشم شیشه‌ای تروم کشید و با ناامیدی گفت: «وای چه نور سردی!»

آدم‌آهنی می‌خواست بگوید: «این روشنایی نیست، چشم من است.» ولی فقط توانست جواب شمارهٔ یک را بگوید: «اسم من … تروم … است.»

شاپرک گفت: «جدّاً؟ من هم یک پروانهٔ شاپرک یا شب‌پره هستم. اسم من بال‌بال است.»

آدم‌آهنی با برنامهٔ ازپیش‌طراحی‌شده‌اش ادامه داد و شاپرک با تعجّب پرسید چرا بعضی چیزها را مرتّباً تکرار می‌کند. سپس خداحافظی کرد و با بالش بوسه‌ای به گونهٔ آدم‌آهنی زد و پرواز کرد.

آدم‌آهنی احساس بدی داشت. فکر کرد: «بال‌بال با همهٔ تماشاگران فرق داشت. سؤال‌هایی می‌کرد که در برنامهٔ من نبود… او حتی یک‌بار هم مرا تحسین نکرد… هنوز جای بال‌هایش بر گونه‌ام حالی خوشایند می‌دهد… او مرا تروم عزیز صدا کرد!»
صفحه ۱۴۷–۱۴۹ · حملهٔ خفّاش و مرگ شاپرک

خفّاش · ناتوانی آدم‌آهنی

صورت رسمی:

فیلترشکن خاموش · بسته به اینترنت دیر یا زود پخش می‌شود.

ناگهان شاپرک با شتاب از پنجره پرت شد و فریاد زد: «او دنبال من است! تروم، او دنبال من است.» سایهٔ سیاهی نزدیک شد و خفّاش وارد سالن شد. بال‌بال به گونهٔ آدم‌آهنی چسبید و التماس کرد: «نگذار مرا بخورد! او را بزن.»

آدم‌آهنی می‌خواست بگوید «من قوی‌ترین دستگاه این نمایشگاهم» ولی فقط گفت: «اسم من تروم است.» و بعد: «از همه بیشتر روغن را دوست دارم.»

خفّاش دندان‌هایش را به شکل شاپرک فرو برد ولی نتوانست او را ببلعد؛ شاپرک روی پای آدم‌آهنی افتاد و گفت: «وای بالم.» خفّاش بیرون رفت. شاپرک با ناله پرسید: «وای تروم چرا از من مراقبت نکردی؟»

آدم‌آهنی جواب برنامه‌ریزی‌شده داد: «من باید هر کاری را که برایش طراحی شده‌ام انجام دهم.» از این جواب به شدّت ناراحت شد ولی نمی‌توانست چیز دیگری بگوید.

بال‌بال لرزید و گفت: «تو دوست من بودی؛ چرا به من کمک نکردی؟» و بعد: «چقدر بی‌احساس و خشن هستی!» سرانجام با آرامی گفت: «خدا نگهدارت تروم عزیز!» و نفس آخر را کشید.

آدم‌آهنی با صدای غرّش‌مانندی گفت: «من برای شما آرزوی سلامتی و شادی دارم!» و پاهایش را محکم به زمین کوبید. سکوت مرگ‌باری بر سالن حاکم شد.
صفحه ۱۵۰ · پایان داستان

خراب است

بازدیدکنندگان آمدند و سؤال شمارهٔ یک را پرسیدند. آدم‌آهنی فکر کرد و قلبش از ناراحتی فشرده شد؛ گفت:

«شاپرک … مرا تروم … عزیز … صدا کرد … هیچ‌کس … تا به حال مرا … به این نام … صدا نکرده بود … .»

او هیچ پاسخ درستی به هیچ‌یک از سؤالات برنامه‌ریزی‌شده نداد. دیگر بازوانش را بلند نکرد و پایش را هم بر زمین نکوبید، حتی با چشم نارنجی‌رنگش چشمک هم نزد.

ملافه‌ای بزرگ و سفید آوردند و آدم‌آهنی را با آن پوشاندند. روی ملافه نوشته شده بود: «خراب است.»

زیر آن ملافهٔ سفید که درست مثل کفن بود، آدم‌آهنی ساکت بود ولی شب، وقتی باد رایحهٔ گل‌های درخت بلوط را می‌آورد، صدای شکسته‌ای از زیر ملافه می‌آمد که می‌گفت: «بال‌بال … بلوط … به او آسیب رسید.»

ویتا توژتلیسکای · مترجم: ناهید آزادش

صفحه ۱۵۱ · خودارزیابی + فعل آینده

خودارزیابی

بعد از ۲ اشتباه راهنمای غیرمستقیم باز می‌شود.

۱. چرا آدم‌آهنی از شاپرک خوشش آمد؟
سؤال‌های جدید می‌پرسید · تروم عزیز صدا می‌کرد · دوست واقعی بود.
۲. چرا پس از مرگ شاپرک به سؤالات جواب درست نمی‌داد؟
ناراحتی و احساس · دیگر برنامهٔ خشک برایش معنا نداشت.
۳. آخرین جملهٔ درس چه پیامی دارد؟

دانش زبانی · فعل آینده

زمان آینده (مستقبل) هم شش ساخت دارد.
خواهم نوشت · خواهی نوشت · خواهد نوشت
خواهیم نوشت · خواهید نوشت · خواهند نوشت
این فعل‌ها را به آینده تبدیل کن
ایستادند → خواهند ایستاد · می‌آید → خواهد آمد · پرسیدند → خواهند پرسید · گفت → خواهد گفت
صفحه ۱۵۲–۱۵۳ · دانش ادبی + گفت‌وگو + نوشتاری

دانش ادبی · داستان رمزی و نمادین

آدم‌آهنی = کسانی که احساس و عاطفه ندارند و فقط برنامه می‌گویند.
شاپرک = انسان‌های مهربان و باعاطفه.
این‌گونه داستان‌ها را داستان‌های رمزی و نمادین می‌گویند.
۱. دربارهٔ شخصیّت‌های داستان بنویس.
۲. یک داستان نمادین دیگر که می‌شناسی بنویس.

فعالیت‌های نوشتاری

۱. یک هم‌خانواده برای هر کلمه
۲. نهاد، مفعول و متمّم را مشخص کن
دانش‌آموزان شهید رجایی را دوست داشتند.
آفتاب بر گل‌ها و سبزه‌ها می‌تابد.