روان‌خوانی · پیر دانا

فُوی سفید · ترجمه: فتح‌الله دیده‌بان
صفحه ۱۶۲ · سه نصیحت پدر

پیر دانا

صورت رسمی کتاب:

فیلترشکن خود را خاموش کنید. بسته به سرعت اینترنت شما فایل صوتی دیر یا زود پخش می‌شود.

روزی روزگاری مردی با پسر کوچکش در روستایی زندگی می‌کرد. سال‌ها گذشت. پسر به سنّ نوجوانی رسید و در هر کاری به پدرش کمک می‌کرد.

روزی پدر گفت: «پسرم! خوب از عهدهٔ کارها برمی‌آیی. تو هم به‌زودی مردی خواهی شد؛ اما پدرت سه نصیحت به تو می‌کند؛ همیشه آنها را به یاد داشته باش!»
۱. کاری کن در هر روستا خانه‌ای داشته باشی.
۲. هر روز کفش نو بپوشی.
۳. طوری زندگی کن که همهٔ مردم به تو احترام بگذارند.
پسر با تعجّب پرسید چگونه. پدر لبخند زد و گفت: «اوّل، اگر در هر روستا دوستی صمیمی پیدا کنی، در آنجا خانه‌ای داری. دوم، از شب قبل کفش‌هایت را خوب تمیز کن تا هر روز کفش نو بپوشی. سوم، اگر هر روز قبل از همه از خواب بیدار شوی و به سر کار بروی، مردم به تو احترام خواهند گذاشت.»
صفحه ۱۶۳ · فرمان شاه · تور و تخم‌مرغ

شاه مغرور · پیرمرد مخفی

در آن سرزمین شاه مغروری حکومت می‌کرد. به فرمان او پیرمردهای ضعیف را به دست جلّاد می‌سپردند. وقتی پدر پیر شد، پسر زیر شیروانی اتاق کوچکی درست کرد و پدر را مخفی کرد. مأموران آمدند و گشتند ولی اثری نیافتند.

پیرمرد همچنان به پسر راه و رسم موفّقیّت را آموزش می‌داد. مردم با تعجّب می‌گفتند این پسر با ارواح سروکار دارد! شایعه به گوش شاه رسید. فرمان داد: «این پسر طوری بیاید که نه لباس بر تن داشته باشد و نه بی‌لباس باشد.»
پدر: تور بزرگی بردار، مثل لباس دور خودت بپیچ و پیش شاه برو.
شاه آفرین گفت و ده تخم‌مرغ پخته داد: «سه هفته فرصت داری آنها را به صورت جوجه برگردانی.» پسر ناامید برگشت. پدر گفت: «تخم‌مرغ‌ها را بخوریم. موقعش با کوزهٔ ارزن پخته پیش شاه برو و بگو این ارزن‌ها را بکارند تا جوجه‌ها از آنها بخورند.»
صفحه ۱۶۴ · نه پیاده نه سواره

فرمان سوم شاه

صورت رسمی:

فیلترشکن خاموش · بسته به اینترنت دیر یا زود پخش می‌شود.

شاه گفت: «سه روز دیگر پیش من برگرد؛ نه پیاده و نه سواره، با پیش‌کشی و بدون پیش‌کش.» پسر ترسیده برگشت. پدر سفارش کرد: طنابی به گردن خرگوش بینداز و سر طناب را به پایت ببند (مثل اینکه سوار خرگوش شده‌ای). بلدرچین را زیر لباست مخفی کن.

وقتی سگ‌ها را باز کردند، پسر طناب خرگوش را باز کرد؛ خرگوش فرار کرد و سگ‌ها دنبالش رفتند. بلدرچین را به سوی شاه دراز کرد و دست را باز کرد تا پرنده پرید. گفت: «با پیش‌کشی و بدون پیش‌کش.»
صفحه ۱۶۵ · پایان · فرصت اندیشیدن

شاه فرمان را لغو کرد

شاه پرسید پدرت کجاست؟ پسر راست گفت که پدر را مخفی کرده و بدون کمک او نمی‌توانسته فرمان‌ها را انجام دهد. شاه با خود گفت: «پیران بسیار دانا هستند. باید از وجودشان استفاده کرد.» فرمان قبلی را لغو کرد و پدر و پسر را گرامی داشت.

«فُوی سفید» · ترجمه: فتح‌الله دیده‌بان

فرصت برای اندیشیدن

۱. راز پیروزی‌های پسر جوان چه بود؟
راهنمایی‌ها و نصیحت‌های پدر پیر دانا.
۲. چگونه رفتار کنیم که مورد احترام دیگران باشیم؟
۳. سه نصیحت پدر را به زبان خودت بنویس.
۴. چرا شاه فرمان کشتن پیران را لغو کرد؟
فهمید پیران دانا هستند و باید از وجودشان استفاده کرد.