درس ۶ · قلب کوچکم را به چه کسی بدهم؟

فصل سبک زندگی · نادر ابراهیمی
صفحه ۵۰–۵۱ · شروع داستان

قلب کوچکم را به چه کسی بدهم؟

صورت رسمی کتاب:

فیلترشکن خود را خاموش کنید. بسته به سرعت اینترنت شما فایل صوتی دیر یا زود پخش می‌شود. پنجره‌ای جدا از سایت رسمی رشد باز می‌شود.

من قلب کوچولویی دارم، خیلی کوچولو، خیلی خیلی کوچولو.

مادربزرگ می‌گوید: «قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، مثل یک گلدان خالی، زشت است و آدم را اذیت می‌کند.»

برای همین هم مدّتی است دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم. یعنی چه کسی را باید توی قلبم جا بدهم که از همه بهتر باشد… دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولوی کوچولو را، مثل یک خانهٔ قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم… کسی که واقعاً حقش است توی قلب خیلی کوچولو و خیلی تمیز من خانه داشته باشد.

پدرم می‌گوید: «قلب، همان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانهٔ گنجشک نیست که بهار ساخته شود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد…»

قلب، راستش، نمی‌دانم چیست اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است؛ برای همیشه…

خوب… بعد از مدّت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم. تمام قلبم را… اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم با اینکه مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، باز هم نصف قلبم خالی مانده…
صفحه ۵۲–۵۳ · ادامه

ادامهٔ داستان

خوب معلوم است. من از اوّل هم باید عقل می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و به مادرم. پس، همین کار را کردم.

بعدش… نگاه کردم و دیدم که باز هم توی قلبم مقداری جای خالی مانده… فوری تصمیم گرفتم آن گوشهٔ خالی را به چند نفر که خیلی دوستشان داشتم بدهم: برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدربزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش‌اخلاق…

فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده… اما وقتی نگاه کردم، دیدم که همهٔ این آدم‌ها درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف. خیلی هم راحت ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند…

باقی قلبم را با خوشحالی دادم به همهٔ آدم‌های خوبی که توی محلّه‌مان زندگی می‌کنند، همهٔ قوم و خویش‌های خوب، همهٔ دوستانم، و همهٔ معلّم‌هایی که بچّه‌ها را دوست دارند…

(خدایا، چیز به این کوچکی، چطور می‌تواند این‌قدر بزرگ باشد؟)

راستش، عمومی پدرم خیلی خیلی پول‌دار است. سعی کردم او را هم توی قلبم جا بدهم… اما جا نگرفت… هر چی کردم جا نگرفت… هر وقت با زحمت جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او دوباره از قلبم می‌پرید بیرون تا صندوقش را بردارد…

یک شب که یاد روزهای سخت جنگ افتادم، فریاد زدم: «باقی قلبم را می‌بخشم به همهٔ آدم‌هایی که جنگیدند و دشمن را از خاک ما بیرون انداختند…»

حالا قلبم مثل یک شهر بزرگ شده بود. مدرسه داشت، بیمارستان داشت، سربازخانه داشت، کوچه و محلّه و خیابان و مسجد داشت و باز هم جای خالی داشت. گفتم: «دیگر انتخاب کردن بس است. قلب من مال همهٔ آدم‌های خوب سراسر دنیاست.»
صفحه ۵۴ · پایان داستان

پایان داستان

حالا فقط یک جای خیلی خیلی کوچک در یک گوشهٔ قلبم باقی مانده. آنجا را برای همهٔ آدم‌های بد گذاشتم — به شرطی که خودشان را درست کنند و دست از بد بودن و بدی کردن بردارند؛ بچّه‌ها را اذیت نکنند، دریاها را کثیف نکنند، جانورها را نکشند و به کسی زور نگویند…

آدم‌های بد هم اگر خوب بشوند، خوب حق دارند یک خانهٔ کوچک توی قلب من داشته باشند… نه؟

تازه اگر آدم‌های بد هم خوب بشوند و بیایند توی قلب من، فکر می‌کنم باز هم جا باقی بماند… شاید برای جنگل‌ها، پرنده‌ها، کوه‌ها، ماهی‌ها، فیل‌ها… و خیلی چیزهای دیگر…

عجیب است. واقعاً معلوم نیست این قلب است یا دریا! قلب به این کوچکی آخر چطور هیچ‌وقت پر نمی‌شود؟

شاید وقتی بزرگ بشوم بفهمم که چرا این‌طور است؛ اما حالا، تا وقتی توی قلبم جا هست، باید آنجا را ببخشم به آدم‌های خوب و مهربان…

قلب برای همین است دیگر. مگر نه؟

نادر ابراهیمی

صفحه ۵۵ · خودارزیابی · مفعول · تکرار

خودارزیابی

بعد از ۲ اشتباه راهنمای غیرمستقیم باز می‌شود.

۱. چرا قلب آدم نباید خالی بماند؟
سخن مادربزرگ را در ابتدای داستان بخوان.
۲. چرا قلب به دریا تشبیه شده است؟
در پایان: قلب به این کوچکی هیچ‌وقت پر نمی‌شود.
۳. چرا نویسنده نمی‌توانست عمومی پدرش را در قلب خود جای دهد؟
صندوق پول‌هایش چه می‌کرد؟
۴. تو قلبت را به چه کسانی می‌دهی؟ چرا؟

دانش زبانی · مفعول

بعضی فعل‌ها فقط با نهاد معنی کامل می‌شوند: علی آمد.
بعضی فعل‌ها نیاز به بخش دیگری دارند: حسن میوه را خورد.
آن بخش که معمولاً با «را» می‌آید = مفعول
در فارسی معیار امروز، «را» نشانهٔ مفعول است.
تمرین · مفعول را مشخص کن
بپرس: چه چیزی را …؟ همان مفعول است.

دانش ادبی · تکرار

«دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولوی کوچولو را… به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم.»
گاهی تکرار کلمه، نوشته را زیباتر و احساسی‌تر می‌کند. همهٔ تکرارها زیبا نیستند.
کدام تکرار در جملهٔ بالا برای زیبایی آمده؟